نمونه هایی از ستیز بنی امیه با مقدسات اسلامی
ترجمه یک صفحه از کتاب «المقدمة السياسية لفهم التاريخ» اثر علامه حسن فرحان مالکی :
" بنی امیه می خواستند همه مقدسات اسلامی را نابود کنند ؛ از اینکه با شعر ، پیامبر(ص) را تمسخر و هجو کردند گرفته تا ویران کردنِ کعبه با منجنیق تا نبش قبر شهیدانِ اُحُد تا آنکه تلاش کردند مکان منبر پیامبر(ص) را به زور تغییر دهند و بر منبرِ مسجد النبی(ص) غذا خوردند ، (مردم را) از نزدیک شدن به قبر پیامبر (ص) {برای اظهار ارادت و زیارت} نهی کردند ، اتاقهای پیامبر(ص)(حُجُرات) را که محل نزول قرآن بود تخریب کردند ، خانه پیامبر(ص) در مکه را خریده ، آن را به اسطبل چارپایان تبدیل کردند ، خودشان نماز را ضایع می کردند و مردم را نیز به این کار دستور می دادند! ، قبله را {در یک برهه} به سوی بیت المقدس تغییر دادند و مساجد جدیدی بنا کردند که محرابش به سوی بیت المقدس بود و در دوره «عبدالملک»(1) برای حج گزاردن عازمِ بیت المقدس شدند ، شخصیتهایی که نماینده و نمادِ سیره ، عدالت و اخلاقِ پیامبر(ص) بودند همچون علی بن ابی طالب را مورد لعن قرار دادند ، فاطمه دختر پیامبر(ص) را دشنام دادند و لعن کردند (همانند یاران «یوسف بن عمر»(2) که چنین کردند) ، قرآن را در دورانِ «ولیدِ فاسق»(3) تیرباران کردند ، نذر کردند که بر بالای کعبه شراب بنوشند! چشمه زمزم را «اُمّ الخَنافِس»(4) نامیدند (همانند «خالد قسری»(5) که چنین کرد) ، در دورانِ یزید ، جان و مال و ناموس مردم مدینه را بر خود حلال شمردند و به زنان و دخترانِ مهاجران و انصار تجاوز کردند ، سر بریده ی حسین را ( در شهرها) چرخاندند و پیکرش را قطعه قطعه کردند ، زنان را عریان و واژگونه به صلیب کشیدند ، زبانهایی که منادیِ «عمل به سنت پیامبر و سیره ی اهل فضیلت» بودند ، از کام بیرون کشیدند و بریدند ، با شعر و نثر درباره ی نبوتِ پیامبر(ص) تشکیک کردند ، اصحاب پیامبر را منافق نامیدند (چنانکه درباره عمار ، ابن مسعود و علی چنین کردند) ، اصحاب پیامبر را دروغگو و کذّاب نامیدند (همانند علی و حسین و ابن زبیر) و از سوی دیگر درباره بردگانِ فاجِرِ خود لقب هایی {نیکو} همچون «اهل النصیحة و الاستقامة» و «اهل الجماعة و الطاعة» به کار بردند و کارگزارانِ خود را برتر از پیامبران قلمداد کردند ، به داستانسرایی ها و هجوگویی های زشت اولویت دادند و اهتمام ورزیدند و با قرآن و روایات صحیح جنگیدند و اینها یعنی « کودتای تمام عیار و کامل بر ضد اسلام» که اگر نبود خونهای پاکِ مهاجران ، انصار ، اهل بیت ، شیعه ، خوارج و «جهمیه»(6) که به بنی امیه امانِ «آسودگی» و «نفس تازه کردن» ندادند و نگذاشتند که دین را به جایی که می خواهند ببرند ، اسلام نابود می شد و اثری از آیین ابراهیم باقی نمی ماند. اگر آن خونهای پاک نبود و اگر بنی امیه اجازه ی آسایش می یافتند ، بتهای لات و عُزّا بار دیگر در کنار مقام ابراهیم نصب می شد. البته به ارزش کارِ «عمر بن عبدالعزیز»(7) و «یزید بن الولید»(8) و «معاویة بن یزید بن معاویه»(9) (رحمة الله علیهم) را که (پیشبردِ طرحِ ) این حکومتِ شیطانی را از داخل آن با اختلال مواجه کردند نیز اعتراف داریم"
منبع:
حسن فرحان المالكي ، المقدمة السیياسية لفهم التاريخ ، صص:63-64
پاورقیهای توضیحی مترجم:
(1) «عبدالملک بن مروان» پنجمین خلیفه اموی است که از سال 65 هجری به خلافت رسید و تا هنگام وفاتش در سال 86 هجری در قدرت بود. وی حجاج بن یوسف ثقفی (خونخوارِ معروف) را به امیری حجاز و عراق گمارد و قیامهای زبیری ها و خوارج را به شدت سرکوب کرد. زرکلی، الأعلام، ج4، ص165)
(2) «یوسف بن عمر ثقفی(متوفای 127هـ) از کارگزاران بیرحم بنی امیه بود. وی نخست در سال 106هـ از سوی هشام بن عبدالملک به عنوان والی یمن منصوب شد سپس در سال 121 هجری به امیری عراق گمارده شد و قیام زید بن علی(ره) را سرکوب کرد و جنایات وحشیانه ای در حق یاران و خاندان او مرتکب شد. او را از نظر بیرحمی و خونخواری به حجاج تشبیه می کنند. سرانجام در سال 126هـ توسط «یزید بن ولید» از منصب خود عزل شد و در سال 127هـ در زندان به قتل رسید.(ابن اعثم، الفتوح، ج 8، ص293 و زرکلی، الأعلام، ج8، ص243)
(3) «ولید فاسق» همان «ولید بن یزید بن عبدالملک» یازدهمین خلیفه اموی است که بسیار هوسباز بود و به کفر و الحاد تظاهر می کرد. وی یک سال و سه ماه در قدرت بود تا اینکه سرانجام در سال 126هـ پسرعمویش یزید بن الولید با شعار «دفاع از دین و سنت پیامبر(ص)» بر او شوریده ، او را عزل کرد و به قتل رساند.( تاريخ خليفة، صص:236-238 و زرکلی، الأعلام، ج8، ص123)
(4) خَنافِس جمع «خُنفَساء»(سوسک سیاه و بدبو) است و «اُمّ الخَنافِس» یعنی «چشمه ی سوسکها». خالد قَسری که از سوی بنی امیه امیرِ مکه بود چشمه زمزم را با این لقب می نامید تا این یادگار اسماعیل(ع) را تحقیر کند. (بلاذری، أنساب الأشراف، ج 9، ص58)
(5) «خالد بن عبدالله قسری»(متوفای 126هـ) از کارگزاران بیرحم بنی امیه و متهم به زندقه و بی دینی بود. پیامبران خدا را تحقیر می کرد و خلیفه اموی را بر آنان برتری می داد. وی در سال 89 هجری امیر مکه شد سپس در سال 105 هـ به امیری عراق منصوب شد تا اینکه در سال 120 هـ عزل شد و به دستور والی جدید عراق ، به اتهام سرقت بیت المال به زندان انداخته شد تا اینکه در سال 126 هـ زیر شکنجه جان داد.(بلاذری، أنساب الأشراف، ج 9، صص:58-75 و زرکلی، الأعلام، ج2، ص297)
(6) منظور از «جَهمِیّه» ، پیروان جَهم بن صَفوان (مقتول در سال 128هـ) هستند. وی از هواردارانِ حارِث بن سُرَیج بود که در سال 116 هجری در خراسان با شعار «عمل به قرآن و سنت و بیعت با کسی که مورد رضایتِ(عموم) باشد» قیام کرد. گرچه کتابی از جَهم بر جای نمانده اما به نظر می رسد عقایدی عقلگرایانه و تنزیهی همچون معتزله داشته است. از آنجا که بر ضد حکومت وقت قیام کرده بود ، بعدها اتهامات و عقاید غیرقابل دفاعی را نیز به او نسبت دادند. اصطلاح «جهمیه» در ادبیات مبلغان سَلَفی ، کاربردی فراگیرتر دارد و احیانا به عنوان یک «برچسب» برای تخریب اندیشمندان عقلگرای اهل سنت به کار می رود. (تاریخ الطبری، ج7، صص:330 -335 و ذهبی، تاريخ الإسلام، ج 8، ص66 و زرکلی، الأعلام، ج2، ص154)
(7) «عمر بن عبدالعزیز» هشتمین خلیفه اموی است که به عدالت و نجابت مشهور شده است. ولید بن عبدالملک او را به امیریِ مدینه گماشت سپس سلیمان بن عبدالملک او را به وزارت منصوب کرد. هنگامی که به خلافت رسید ، «دشنام دادن به امام علی(ع) بر منبر» را که بنی امیه تشویق می کردند ممنوع کرد. شریف رضی در رثای او چنین سروده است: « يَا ابنَ عبدِ العزيزِ لَو بَكَتِ العَينُ ... فَتىً مِن اُمَيَّةَ لَبَكَيتُكَ ». دوره خلافت او دو سال و نیم به طول انجامید و در سال 101هـ - احتمالا در اثر مسمومیت - وفات کرد(زرکلی، الأعلام، ج5، ص50).
(8) «یزید بن الولید» دوازدهمین خلیفه اموی است. وی در اعتراض به فسق و فجورِ پسرعمویش «ولید فاسق» که خلیفه ی وقت بود قیام کرد و او را به قتل رساند اما تنها 5 ماه زنده ماند و در ذیحجه سال 126هـ وفات کرد(زرکلی، الأعلام، ج8، ص190).
(9) «معاویة بن یزید بن معاویه» معروف به «معاویه دوم» سومین خلیفه اموی است. وی پس از مرگ پدرش یزید در سال 64 هجری ، به خلافت رسید اما بخاطر عملکرد بدِ پدرانش یا بخاطر بیماری ، تمایلی به ادامه حکمرانی نداشت بنابراین پس از مدت بسیار کوتاهی(بین 20 روز تا سه ماه) بدون اینکه خلیفه ای برای مردم انتخاب کند از قدرت کناره گرفت. گفته اند که انتخاب خلیفه را به مشورت عمومی وانهاد اما آنچه در عمل رخ داد این بود که بنی امیه ، مروان را به جای او به خلافت برگزیدند (بلاذری، أنساب الأشراف، چاپ زكار، ج 5، صص:377-383 و زرکلی، الأعلام، ج7، ص263).
نکته:
گفتنی است اخیرا متن کامل این کتاب توسط یکی از فضلا ترجمه شده و در اینده نزدیک منتشر خواهد شد ان شاء الله.
برچسب:
نویسنده: حامد کاظمی